پادکست برنامه ها
بخش سحرگاهي   (1389/06/15)     

بخش صبحگاهي   (1389/06/15)     

بخش نيمــــروزي   (1389/06/15)     

بخش عصـرگاهي   (1389/06/15)     

بخش شـامگاهي   (1389/06/15)     

بخش شبانگاهي   (1389/06/15)     

یــادداشـــت
نــگار زمــان
اخبار فرهنگسراها
1388/12/20
» حکایتها و درس های عبرت آموز
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد

تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي

كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از


حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌

بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش

مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت.

صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه شکلی بود ؟ من کم کم

داره يادم ميره !